ماه و راه و صدای هميشه‌ی جيرجيرك‌ها

 

شهر خالی است زعشاق بود کز طرفی   

 مردی از خویش برون آید و کاری بکند  

                                                              ******

...گفت که :چشمهای دختر را دیده است بین سطور کتابها٫و دختر نشنید اصلا  

.داد زد:شنیده است صدایش را٫ لابه لای خوابها و رویاها٫

و دختر به آینه نگاه کرد.                                      

 گریه  کرد که:دیده است خنده اش را بارها و بارها روی لبهای همه دختران ٫بوییده است عطرش را بین همه لباسها . گفت و گفت:که چادر دختر را می بیند ٫ هر روز و هرشب ٫سر همه زنان ٫ روسری اش را روی همه بند رختها.  

دختر موهایش را داد زیر روسری و محکم کرد گره آنرا  ٫چادرش را کشید جلوتر ٫شیشه ماشین را آورد پایین و نفس عمیقی کشید.

نگاه کرد به دختر:اسمش را دیده ٫در شعر همه شاعران ٫ شنیده نامش را از گلفروشیهای شهر ٫ راه رفته رد پایش را توی همه خیابانها ٫ ازتجریش و دربند تا بهارستان و ایران...

و دختر فقط نفس می کشید و به آسمان صاف نگاه می کرد ..

:که دختر را لابلای خط کش ٫سیاست ٫کتاب ٫قلم ٫پنجره ٫ماشین ٫چراغ قرمز ٫امامزاده ٫مسجد ٫خواب ٫ بی خوابی ٫بیداری ...دیده است او را ٫

همه جا بوده است با او ٫در او ٫خود او !

حالا دیگر هوارش را همه می شنیدند:کجاست پس خودش ؟ کجاست پس دختر؟     

شیشه را داد بالا ٫گره روسری اش رامحکم کرد٫ چادرش راکشیدجلو ٫سرش را انداخت پایین و نگاه کرد به شانه های مرد ٫ حالا نجوا می کرد:

مشتهایت را که باز کنی٫  لای انگشتهای دستت ٫من ٫ توی عطر تنت بوده ام.


نویسنده : مــ. ر.ر - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اول آنکه...هیچ!

***

دوم...

کمک که یخ زده ام!بی  خیال خندیدند

وبرف منجمدم کرد!نه نفهمیدند

ودر حوالی این جاده های برف آلود

به دست بی رمقم شعله ای نبخشیدند

ولی گذشته از این حرفهای بیهوده

شبی جنازه من راکنار پل دیدند

که حجم جمجمه ام جابه جا لهیده شده است

دلیل مرگ مرا از کسی نپرسیدند

وچند شب دیگر که لاشه ام پوسید

دومست رهگذر اینجا به خویش لرزیدند

:وگوییا هدفش خودکشی فقط بوده است

وعیب خودکشی ام رادقیق سنجیدند

:نه خودکشی که بعید است،مطمئنم که

مرا به قتل رساندندو خود نفهمیدند

ومن هنوز به فکرم،به فکر آن مردی

که قبل فاجعه اورا به روی پل دیدند

ومثل آنکه دلیلش موجه است انگار!

...دوباره چند نفر بی دلیل خندیدند.

 

شاعر:؟


نویسنده : مــ. ر.ر - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


  •   

اشتباه از ما بود٬

اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه رادر خيال پياله مي ديديم.

***

دستهايش را به دستهاي مرد داد٬ديگر چيزي نديد.دستهاي مرد آنقدر بزرگ بودند كه دستهاي ظريف دختر ميانشان ديده نشود.انگشتهاي دختر را ٬لاي انگشتهايش گره زد٬ناخنهايش را فشرد:زيبا هستند وخيلي ظريف!وبا شيطنت گفت:مي شودخيلي راحت خردشان كرد!ودختر غنج رفت توي دلش. پيش خودش فكر كردچقدر احمقم كه از خرد شدن دستهايم توي دستهايش لذت مي برم.خواست بگويد چه كيفي مي كنم اگر خردشان كني!نتوانست بگويد دلم مي خواهدهمه شان را له كني.دلم مي خواهد سفيدي دستهايم توي سياهي دستهايت محو وگم وگور شود.

آمد به دهانش كه بگويدعطر تنت را دوست دارم.پرسيد:چه عطري مي زني؟وبعد اصلا جواب مردرا نشنيد.توي عطر تن مرد غرق شده بود.هي بو مي كشيدومي خواست تمام منافذ ريه هايش را از اين عطر پركند.نتوانست به مرد بگويدهر وقت اين بو رامي شنود آرامش پيدا مي كند.به خلسه ميرود.و ديگر هيچ كس.يعني هيچ چيز آزاردهنده اي را در اطرافش نمي بيند.فقط به اين عطر فكر مي كند به محض اين عطر.نتوانست بگويدانقدر توي عطر غرق شده كه پاك كر كر شده و كور كورولال ونتوانست بگويد تمام بي اشتهايي اين چندوقتش محض خاطر همين عطر است.كه تمام شكمش از اين بو پر شده.كه ديگر جايي باقي نمانده براي خوردن.

نتوانست بگويدخيلي وقت است درست چيزي نمي شنود.چيزي نمي بيند وخيلي وقت است كه نمي تواند درست حرف بزند.الكن شده وشايد هم!...مثل دخترهايي كه تازه از پشت كوه آمده اندوحرف زدن بلد نيستند.به تته پته مي افتد.كلمات را نميتوانددر ذهنش مرتب كند.كه اصلا نظم درونش خيلي وقت است به هم ريخته.همه چيز به هم ريخته.خواست بگويد...نه!نتوانست بگويد...

حالا فقط گوش مي داد وحس ميكرد.گوش مي دادبه محض صداي مردوغرق شده بود توي عطر تنش.
همين خوب بود.همين از همه چيز بهتر بود.  


نویسنده : مــ. ر.ر - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo