ماه و راه و صدای هميشه‌ی جيرجيرك‌ها

  •   

اشتباه از ما بود٬

اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه رادر خيال پياله مي ديديم.

***

دستهايش را به دستهاي مرد داد٬ديگر چيزي نديد.دستهاي مرد آنقدر بزرگ بودند كه دستهاي ظريف دختر ميانشان ديده نشود.انگشتهاي دختر را ٬لاي انگشتهايش گره زد٬ناخنهايش را فشرد:زيبا هستند وخيلي ظريف!وبا شيطنت گفت:مي شودخيلي راحت خردشان كرد!ودختر غنج رفت توي دلش. پيش خودش فكر كردچقدر احمقم كه از خرد شدن دستهايم توي دستهايش لذت مي برم.خواست بگويد چه كيفي مي كنم اگر خردشان كني!نتوانست بگويد دلم مي خواهدهمه شان را له كني.دلم مي خواهد سفيدي دستهايم توي سياهي دستهايت محو وگم وگور شود.

آمد به دهانش كه بگويدعطر تنت را دوست دارم.پرسيد:چه عطري مي زني؟وبعد اصلا جواب مردرا نشنيد.توي عطر تن مرد غرق شده بود.هي بو مي كشيدومي خواست تمام منافذ ريه هايش را از اين عطر پركند.نتوانست به مرد بگويدهر وقت اين بو رامي شنود آرامش پيدا مي كند.به خلسه ميرود.و ديگر هيچ كس.يعني هيچ چيز آزاردهنده اي را در اطرافش نمي بيند.فقط به اين عطر فكر مي كند به محض اين عطر.نتوانست بگويدانقدر توي عطر غرق شده كه پاك كر كر شده و كور كورولال ونتوانست بگويد تمام بي اشتهايي اين چندوقتش محض خاطر همين عطر است.كه تمام شكمش از اين بو پر شده.كه ديگر جايي باقي نمانده براي خوردن.

نتوانست بگويدخيلي وقت است درست چيزي نمي شنود.چيزي نمي بيند وخيلي وقت است كه نمي تواند درست حرف بزند.الكن شده وشايد هم!...مثل دخترهايي كه تازه از پشت كوه آمده اندوحرف زدن بلد نيستند.به تته پته مي افتد.كلمات را نميتوانددر ذهنش مرتب كند.كه اصلا نظم درونش خيلي وقت است به هم ريخته.همه چيز به هم ريخته.خواست بگويد...نه!نتوانست بگويد...

حالا فقط گوش مي داد وحس ميكرد.گوش مي دادبه محض صداي مردوغرق شده بود توي عطر تنش.
همين خوب بود.همين از همه چيز بهتر بود.  


نویسنده : مــ. ر.ر - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo