کسی به فکر کسی نيست!

اول آنکه...هیچ!

***

دوم...

کمک که یخ زده ام!بی  خیال خندیدند

وبرف منجمدم کرد!نه نفهمیدند

ودر حوالی این جاده های برف آلود

به دست بی رمقم شعله ای نبخشیدند

ولی گذشته از این حرفهای بیهوده

شبی جنازه من راکنار پل دیدند

که حجم جمجمه ام جابه جا لهیده شده است

دلیل مرگ مرا از کسی نپرسیدند

وچند شب دیگر که لاشه ام پوسید

دومست رهگذر اینجا به خویش لرزیدند

:وگوییا هدفش خودکشی فقط بوده است

وعیب خودکشی ام رادقیق سنجیدند

:نه خودکشی که بعید است،مطمئنم که

مرا به قتل رساندندو خود نفهمیدند

ومن هنوز به فکرم،به فکر آن مردی

که قبل فاجعه اورا به روی پل دیدند

ومثل آنکه دلیلش موجه است انگار!

...دوباره چند نفر بی دلیل خندیدند.

 

شاعر:؟

/ 5 نظر / 11 بازدید
فاطمه

خانومی پستت که ايرادی نداره!

مرجان

دوباره چند نفر بی دليل خنديدند...!

تقدیم به کسی که یک لحظه بی او = مرگم : پسرک از لب پل - تا دم مرگ دويد - تا بگيرد جانش - ليک آن هنگام - مرگ گم شد - در پس کوچه تاريکی شب ... پسرک پايش را لب پل می لغزاند - تا که شايد بلغزد به درون آن رود - پای خود را سر داد - پای خود را سر داد ... دم آخر - لحظه سر خوردن - نگهش در نگه جسد دختر ماند - پای خود را سر داد ... ناگهان يک فرياد - از پسر - نه - جسد دختر بود - پسرک می افتاد - از لب پل - به درون دل تنهايی شب - ... دو سه روزی پس از آن درد سياه - سر نبش آن پل - دو جسد را باهم - بنهادند درون دل خاک ... و در آن دم که لهد را چیدیند - چند نفر بی دليل خنديدند .... (‌شاعر ؟‌ -خودتون می دونيد اينها را کی می گه )‌

شايد اوست

آيينه - خشک شدم - به درونش خيره - وای من - وای من - موی سپيدم ديدم ... نه يکی نه دوتا - چندتای - به اندازه روزهای سفر - که تو رفتی کرمان .... گفتم آخر او هم - چند وقتی است نرفته است سفر- من بی پول سیاه - که نبردم او را - پس گلت حق دارد که رود جای دگر - جایی دور .. لیک گفتم که - پس از این - تا چندی - پیش من می مانی - و برایم تو بجای دوری - غزل عشق و لغا می خوانی - ... ولی در آن شب درد - شب تنهایی من - تو بگفتی که باید بروی - باید رفت - مقصد تو دور است - هدفت بسیار است - و اگر می فهمم باید آرام شوم ... بردمت پیش امام- تا بدانی که دروغین نشود گفته من - و دلم سخت شکست -و تو هم بشکستی - و چنان سختر از آن دل من - که دلم از دل معصوم تو - از برای دل تو - کرد فراموش چرا بشکسته ... و تو رفتی به سفر - به کجا - با که - و چرا ... و من می دانم که مرا داری دوست- پس بدان هر روزی - که ز چشمان سرم باشی دور - تار مويی بشود رنگ سپيد - چشم من گردد تار - و خدا می داند - که تو تا برگردی - زنده می مانم - يا جان می دهم و ميميرم .... - ای خدا يارم را - آن گل پاکم را - می سپارم - به تو ای شاهد

شايد اوست

يک وبلاگ جديد اسم آن مثل توست مثل وبلاگ تو نه از برای خود توست منتظر می مانم تا زنی سر تو به آن با عجله زود و آنی فوری